دلم چقدر میخواهد...

دلم چقدر میخواهد گریه کنم

 

وقتی که میبینم همه ی این مردم دروغ میگویند پشت دروغ

 

و دلم چقدر میگیرد

 

وقتی که غریبانه هایم گوش درویشک بی نوا را می آزارد

 

و دلم چقدر میگیرد که مرا جایی آشیانی نیست

 

اما میدانی گاهی که به دیوارم مینگرم سرم را به شانه هایش میکوبم و میگویم:

 

ببین آن "دوست" قلبش به اندازه ی تمام هم نامان تو بزرگ است و پر از درد

 

جای این سر پوچ شانه های اوست

 

و جای غریبانه هایم و آن همه بی کسی گوش های شنوای اوست

 

او: آن "دوست" در این هوای بی هوا

 

S19

 

...........................................................................................................................................

 

میدانی...

 

من هر روز این کوچه ها را میگردم

 

هر روز این غریبانه ها را در گورستان دل خاک میکنم

 

میدانی؟

 

من مردم آنقدر که تازیانه های باد

 

همه پیکرم را از زخم سرشار کرد

 

و من در پس تمام این کوچه ها

 

در حسرت رفتنی تنها ماندم

 

آی ای "دوست" میشود بیایی؟؟؟

 

من سخت دچار خفقانم

 

 

 

 

این روزها...

 این روز ها

 

 همه در گذر از کنارت دروغ میگویند/زخم میزنند/میمیرانند

 

و آن وقت است که دیگر برای همیشه

 

آن حسرت لعنتی

 

یعنی:

 

داشتن "دوست" ی زلال تر از باران

 

هر لحضه میمیراند تو را و زنده میکند

پیر و "دوست"

روزی روزگاری پیری با مریدانش از کنار کاخی میگذشتند.که ناگهان پادشاه جوان کاخ آن ها را دید و با

فرستادن پیامی آنان را به درون  کاخ آورد و از پیر دانا خواست تا ورا پندی دهد که همیشه توشه ی راهش

 شود.پیر گفت:آیا میدانی بهترین "دوست" برای تو کیست؟ پادشاه جوان پاسخ داد نه!

پیر دست بر کیسه ی خود برد و سه عروسک و یک تکه نخ را از آن بیرون آورد. و از پادشاه جوان خواست تا

 تکه نخ را در گوش همه ی عروسک ها فرو کند.پادشاه جوان این کار را کرد. تکه نخ به گوش عروسک اول

 فرو رفت و از گوش دیگرش بیرون آمد.سپس نخ در گوش عروسک دوم رفت و از دهان آن بیرون آمد و

سپس نخ در گوش عروسک سوم رفت و پادشاه هر کاری کرد تکه نخ بیرون نیامد.پادشاه عصبانی شد و

 گفت معنای این چه بود؟پیر گفت این سه مانند کسانی هستند که در کنار تو هستند اولی کسی که

حرفهای تو از گوش دیگرش بیرون میرود و انگار نمیشنود دومی کسی است که حرفهای تو را همه جا باز

گو میکند و..............پادشاه جوان فریاد شادی سر داد و گفت آفرین بر تو ای پیر دانا بهترین "دوست" من

کسی است که حرفهایم را بفهمد و آن ها را بازگو نکند و حرفی نزند و همیشه ساکت باشد.پیر دست به

کیسه ی خود برد و عروسک چهارم را درآورد و از پادشاه خواست تا تکه نخ را در گوش عروسک فرو کند.

پادشاه نخ را در گوش عروسک فرو برد/این بار نخ یک بار از گوش عروسک بیرون رفت یکبار از دهانش و یکبار

 هم نخ بیرون نیامد/پس پیر ادامه داد به سخن گفتن:ای پادشاه جوان بهترین "دوست" تو آنکسی نیست

که حرف نزند و همیشه سکوت کند بلکه آنیست که بداند در موقع احساسی شدنت باید حرف هایت را

نشنیده بگیرد در موقع رخ دادن کارهای نادرستت به خودتت کارهایت را باز گو کند تا بفهمی که راهی که

میروی به بی راهه میرود و موقع عصبانیتت فقط به تو گوش دهد تا همه ی دردت را بر سرش بریزی و خالی

 شوی/.

سپیده دم بودن "دوست"

"دوست" واقعی مثه تابیدن آفتاب سپیده دم میمونه

 

ممکنه همیشه پیشت نباشه

 

اما میدونی که فردا در ژرفای سپیده دم هست

 

و تا آخرین روز جهان

 

هر روز طلوع میکنه...